خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





امروز

    امروز ساعت هشت مامانم امد خونمون

    قرار بود ساعت نه پیکر مطهر شهدای غواص رو بیارن شهرمون 

    ک  از خیابون سرکوچه ما عبور میکردن

    تاساعت دوازده منتظر بودیم نیومدن چون سرراه مردم خیلی شلوغ کرده بودن

    جاهای قبل از شهر ما منظورمه

    بعد گفتن ساعت سه میرسن

    مامانم رفت

    ساعت یک ربع ب سه صدای روضه و بلندگو بلند شد ماهم باعجاه رفتیم

    تو خیابون کنارما خیلی شلوغ بود مردم جمع شده بودن.خیلی حال و هوای قشنگی بود.

    فضای شهرمون نورانی شد با قدوم مبارک شهدا

    پیاده تا گلزار شهدا و بعد گلزار شهدای گمنام رفتیم

    خیلی جمعیت زیادبود جای مامانم خالی بود

    خیلی دعا کردم خیلی خوب بود ولی هوا بشدت گرم بود

    انشالله ک برکت ب زمینای پستمون بیاد

    وب شهرمون و ب دلهامون

    الهی امین

    .........

    عصری پسر برادرشوهرم و دوستش ک پسرهمسایس اومدن خونمون

    خرس کوچولویی ک دلشو فشار میدادیم میگف ای لاویو

    پسربراددرشوهرم گفت مال من.ماهم گفتین باشه

    دوستش فکرمیکنم دلش شکست غریبم هستن توشهر ما خراسانی اند

    به اونم رفتم تو وسایل بچگیم گشتم یه عینک افتابی اسباب بازی دادم بهش خیلی خوشحال شد.

    حس خوبی بهم دست داد ...گرچه پسربرادرشوهرم همش میگفت رامین اینو نمخاد و بدش ب من

    بعدشم شوهر خواهر شوهرم امد و تو حیاطمون یه بمب دست یاز منفجر کرد

    ه باحال بود البته فقط صدا داشت اونم چ صدایی

    همسایه ها بعضیا اومدن ببینن چی شده

    سرم خیلی درد میکرد امشب الان خیلی بهتره

    اینا رو مینویسم‌ک خاطراتم ثبت بشه.البته ب امید اینکه دوباره نپرن.

    انشالله.

    خدایا شکرت ک توفیق زیارت شهدا رو ب ما دادی.خدایا مواظب من و همسرم باش.

     


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,ساعت ,شهدا ,خیلی شلوغ ,
    امروز

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده